



موج خاطرات بر سينه ی ساحل
پر تب ميزند
له له ميزند.
اين چيست که هر چه بيشتر ميزند
بيشتر ميرود
پيشتر ميرود:
از لای انگشتان موجها رد ميشود
و
لحظه ای تامل در کارش نيست٬
لحظه ای صبر و نگاه٬
لحظه ای قدم ْ در جا . . .
مانند باد در ميان ساقه های دست بآسمان کشيده ی جنگل٬
مانند آب از لابلای آن دو گهر
موج له له می زند٬ می تپد.
با مشتی سنگين٬
پر از درد و نياز.
ولی باز هم هر چه بيشتر ميزند٬
او هم پيشتر ميرود٬
از دست بيشتر ميرود.
ناسازگار٬
تنها و نافرمان٬
دستها در آسمان٬
به سوی او با صد راز و نياز و احتياج٬
ليک او ميرود:
بی تامل بی صبر و نگاه٬
بی اعتنا.
موجها له له ميزنند٬
پر تپش بر در ميزنند٬
دستها به آسمان با صد نياز٬
ليک آسمان٬
آسمان٬او٬
مبهوت آن رنگين کمان.


