تبليغاتX
رویای خیس

رویای خیس

اگه میخوای نظر ندی نیا تو بابا

سلام

عجیجای من

من اومدم بگم که

یه خبر بد دارم

من نمیتونم نت بیام

اگه بیام کم میام ببخشید نظراتو جواب نمیدم

جیلی هم سرش شلوغههههههههههههههههههههههههههههههه

اوه بابا

 

بگیرید بزنینش تا بیاد جواب بده

حالا شاید با موبم ان شدم جوئاب نظراتو دادم

دوستون دالم

ملاقب هم باشین ها

شیطونی نکنین

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 10:7  توسط (¯´lily´¯) & (¯´jily´¯)  | 

يكي بود يكي نبود.........

 

 

وقتی تمام یـکی بود یـکی نبودها

در سرم میچرخند

من میمانم

با تمام قصه های نیمه تمام ام

با تمام قصه های تعفن گرفته

با تمام کــلاغ های خسته

احساس سنگینی فضای قصه را پر کرده

من میمانم

...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 20:25  توسط (¯´lily´¯) & (¯´jily´¯)  | 

The KISS

 

The KISS

 

Kiss on the hand............I adore you

 

Kiss on the cheek..........I just want to be friends

Kiss on the neck........... I want you

Kiss on the lips... ........ .I love you


Kiss on the ears.............I'm playing

Kiss anywhere else....... Let's not get carried a way

Look in your eyes........ .Kiss me

Hands on your waist ... .I love you to much to let you go

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 20:23  توسط (¯´lily´¯) & (¯´jily´¯)  | 

عاشق شدم ........

عاشق شده ام

عاشق کلاغی سیاه شده ام

که هر روز روی تیر چراغ برق منتظر من است

سیاهی پرهایش دیوانه ام می کند

با آن چشمهای هیزش

تا ته روحم را سوراخ می کند

گویا دوست دارد روحم را

 با خودش بالای تیر چراغ برق ببرد

و برای همیشه آنجا آویزان کند!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 20:11  توسط (¯´lily´¯) & (¯´jily´¯)  | 

برخیز..........

برخ            یز

گیسوانت را

از کلاف گنگ این عشق های پر حرف

رها کن

آرام ...

گرگها بیدار می شوند

برخیز

بوسه های یتیمت  را لای شعرهای من

پنهان کن

من

مادرانه

تیمارشان خواهم کرد

آرام...

برخیز ...

جای تو اینجا نیست ...

اینجا ... کنج گریان این قابهای سیاه سفید...

جای تو ...

برخیز

                        

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 20:10  توسط (¯´lily´¯) & (¯´jily´¯)  | 

اگه میخوای نظر ندی نیا تو بابا .................

 

                  شبی...........

 

شبی غمگین.. شبی بارانی و سرد......
مرا در غربت فردا رها کرد...
دلم در حسرت دیوار او ماند...
نگاهم را گرفتار فنا کرد...
به من می گفت تنهایی غریب است...
ببین با غربتش با من چه ها کرد...
تمام هستی ام بود و نفهمید...
که در قلبم چه آشوبی به پا کرد...
و او هرگز سکوتم را نمی دید...
اگرچه تا ته دنیا صدا کرد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 16:22  توسط (¯´lily´¯) & (¯´jily´¯)  | 

دل من......

 

 

                    دل من .....

 

هيچ‌گاه ويترينی نداشته‌ام٬
تا دلم را در آن به نمايش بگذارم.
در قامت يک فروشنده دوره‌گرد عاشق تو شدم.
از اين روست که تمام خيابانهای شهر٬
عشق مرا می‌شناسند

تو را در ميان کوچه‌ها فرياد کردم.
دستمال کثيفم به کنج خاطره‌ها خزيده٬
و چرخ دستی‌ام٬
با نقشهايی از گل بابونه
تمام زندگيم بود

تو را برای کودکان بی‌کس فرياد کردم.
روزهای جمعه به جای يکشنبه‌ها٬
و شبها به سمت بالای شهر

شب و روز در تلاش بودم٬
تا انگار عشقِ دربندمان را رها سازم.
افسوس ... دو مامور ضبط کردند بساطم را
با آخرين قسط چرخ دستی٬ تو هم رفتی ...

حال٬ در قامت يک ديوانه دوستت می‌دارم
و تمام ديوانه‌های شهر

عشق مرا می‌شناسند

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 16:20  توسط (¯´lily´¯) & (¯´jily´¯)  | 

موج.............


 

 

 

موج خاطرات بر سينه ی ساحل

پر تب ميزند

له له ميزند.

اين چيست که هر چه بيشتر ميزند
بيشتر ميرود
پيشتر ميرود:

از لای انگشتان موجها رد ميشود
و
لحظه ای تامل در کارش نيست٬
لحظه ای صبر و نگاه٬
لحظه ای قدم ْ در جا . . .

مانند باد در ميان ساقه های دست بآسمان کشيده ی جنگل٬
مانند آب از لابلای آن دو گهر

موج له له می زند٬ می تپد.
با مشتی سنگين٬
پر از درد و نياز.
ولی باز هم هر چه بيشتر ميزند٬
او هم پيشتر ميرود٬
از دست بيشتر ميرود.

ناسازگار٬
تنها و نافرمان٬
دستها در آسمان٬
به سوی او با صد راز و نياز و احتياج٬
ليک او ميرود:
بی تامل بی صبر و نگاه٬
بی اعتنا.

موجها له له ميزنند٬
پر تپش بر در ميزنند٬
دستها به آسمان با صد نياز٬
ليک آسمان٬
آسمان٬‌او٬
مبهوت آن رنگين کمان.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 16:15  توسط (¯´lily´¯) & (¯´jily´¯)  | 

باران....

 

باز باران می بارد بارانی که بی تو بودن را زمزمه می  کند همان بارانی

 که هر وقت دلتنگ دلتنگی می شویم ازش می نویسم ،همان باران همیشگی

 با عطر نبودنت همان بارانی که  پر از نداشته های من است

 همان بارانی که هر وقت بارید تو نیامدی و دستت را دست من نگذاشتی

 آری امروز باران می بارد ..

 بارانی که  تنهایی را برایم زمزمه می کند بارانی که تن خسته ام را می شوید از هر چه غمو

 غصه

 بارانی که هر وقت دلم می گیرد زیرش ساعتها قدم می زنم با باران حرف می زنم

 با باران گریه می کنم ،با باران از دلتنگی هایم می گویم

 می خواهم این بار حر فهایم را در گوش باران بگویم تا به گوشت برساند

 پس عزیزم منتظر باش پشت همان پنجره اتاقت بشین منتظر باش

 تا باران حرفهایم را برایت زمزمه کند 

    ۰                                     

 

                       

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 22:22  توسط (¯´lily´¯) & (¯´jily´¯)  | 

به فرداها مینگرم !!!!

 

فردايي كه تو از راه مي رسي با كوله باري از عشق با كوله باري از خاطره با

 كوله باري پر از حس بودنت

و من آن فردا ها  پر مي شوم از حس  بودنت پر از حس داشتن دستانت بي اجازه !!!

به امروز مي نگرم !!!

امروزي كه نداشتنت را برايم فرياد مي كند، امروزي كه  دوري چشمانت را  برايم گريه مي كند

امروزي كه جاي خالي دستانت را در دستان سردم احساس مي كنم !!!

به سالها مي نگرم !!!

كه من  مي دانم در سبز ترين فصل حضور  از پشت ديوار ثانيه ها خواهم آمد و تنهايي را به

آتش حضور گرمايم گرمايت مي كشم

 

   

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 17:53  توسط (¯´lily´¯) & (¯´jily´¯)  | 

جايت چه خالي است .............

 

   

اينجا با همه بزرگی اش بی تو سرد ميشود

اينجا تا دوردستها گم ميشوم

چه کسی می آيد؟

زمان تيره ايست.زمانه ای که هيچکس همسفرحرفهايم نميشود

و کسی تا انتهای سادگيم نمی ماند

ای شکفته در باغ بی خزان سبزی ام

دلم بی تو ميگيرد

مهربانی هارا به تو هديه ميدهم که جايت هيچگاه خالی نماند

کسی که نبودن تو حتی در تخيلش هم نمی گنجه

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 16:57  توسط (¯´lily´¯) & (¯´jily´¯)  | 

برهوتي بي پايان........

 

 

گریستن را
همچون تنهایی ناممکن ومحکوم
آموخته ام.
ومن،
آن پرنده ترد ونازک بالم
تا کی مجال پریدن در آسمان فلزی را دارم؟
گویا،تارک دنیا شده ام!
وبهترین نماد دلتنگی ام،
باران.
وتمام تلاش خود را
با سکوتی مات و غمگین
عقیم گذاشتم و من،
همه چیز داشتم واکنون،
هیچ ندارم.
بر گشته ام به زندگی عادی ام
رسیدگی به تنهایی ها!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 13:40  توسط (¯´lily´¯) & (¯´jily´¯)  | 

از چه دلتنگ شدی؟

 
                 
 
 
 
                         
 
 
زندگی یعنی یک سال پرید
 
از چه دلتنگ شدی؟
 
دلخوشی ها کم نیست
 
!مثلا این خورشید
 
یک نفر دیشب مرد و هنوز نان و گندم خوب است و قطرات نیز هم
 
و زمان روی فقرات گل یاس می غلتد
 
پاییز برگهای زرد شاخه های خشک آسمان ابری
 
از چه دلتنگ شدی؟
 
....اینها نوید بهاری است که می رسد از راه
 
بهار تابستان پاییز زمستان و بازهم بهار تابستان پاییز زمستان
 
یکی دو روز دگر از پگاه چو چشم باز کنی
 
زمینه زیر و رو زمانه پر نگار می شود
 
هرچه مانده زیر برف هرچه مانده زیر خاک
 
!جوان می شود 
 

            

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 12:28  توسط (¯´lily´¯) & (¯´jily´¯)  | 

من..........

 

 

                    

 

من نه عاشق بودم و نه محتاج نگاهی كه بلغزد بر من ...
 
         من خودم بودم و یک حس غریب كه به صد عشق و ..
 
                                                                 هوس می‌ارزد .
 
                      
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 12:15  توسط (¯´lily´¯) & (¯´jily´¯)  |